۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

برگشته ام. برگشته ام و حالم خوب است. هنوز زندگی دیگرم را دارم و این برایم آرامش بخش است. روزهای اول سخت بود. تطابق واقعیت و انتظار-نوستالژی سخت بود. تحمل تغییراتی که در نبود من اتفاق افتاده و نشان از نبودن دارد و دوری، سخت بود...

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگوچند مرغابی از روی دریا پریدند

کم کم بهتر شد. کم کم خانه، خانه می شود و آدمها شکل خودشان می شوند و من از انتظار-نوستالژی در می آیم و با واقعیت صلح می کنم. همین خوبست، همین خوبست.

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

وطنم

1. به این آهنگ گوش می کنم.

2. یه دوستی برام این لینک را فرستاده. می خوانم. گریه ام می گیرد. عصبانی می شوم. تنم می لرزد و از خودم می پرسم که آیا می توانم؟ هر کداممان چند تا از این خاطره ها داریم؟ شاید بنویسم چند تایشان را.

3. فیس بوک جای جالبی شده. هر هفته یکی دو آدم قدیمی بعد از ده بیست سال پیدایشان می شود. خوشحال می شوم سراغی می گیرم. عکس هایشان را نگاه می کنم. و بعد ... احساس غربت می کنم. نه از دور بودن فیزیکی،با آرایشها و چهره ها نمی توانم ارتباط برقرار کنم.
نیامده ام این ور دنیا که بنشینم آدم ها را قضاوت کنم که چرا این شکلی شده اند. حرفم این نیست.

4. رفته ام مهمانی. داریم قاه قاه می خندیم. نمی دانم از کجا حرف می کشد به آزیر قرمز، به بمباران و به همه ی دنیای کودکانه ی ما که از جنگ پر شده بود. خاطره های پر رنگی که از زیر قاه قاه خنده مان بیرون می زند.

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

تعطیلاتانه

هوا حسابی گرم شده. گفته بودم که اینجا بهار درست حسابی نداره: دو سه روزه که حسابی گرمه، یعنی به عنوان یک ایرانی، ظهراصلا دلت نمی خواد بری تو آفتاب. یه جورهایی بی ربط، اونم بعد از اون سرما و برف هفته ی پیش. شاید گل بکارم، دلم بنفشه می خواد.

همکلاسی هندیم معتقده که ما خیلی غربزده هستیم که بلد نیستیم با دست غذا بخوریم. منم دو تا دلیل پیدا کردم که با دست غذا خوردن بهتر از با قاشق چنگال غذا خوردنه: اول اینکه دیگه امکان نداره بسوزی، دوم اینکه لقمه گرفتن بیشتر طول میکشه و آدم آروم تر غذا می خوره.

بعد از سه سال رانندگی با ماشین دنده اتوماتیک، دارم روی مهارت قدیمی ماشین دنده ای روندن کار می کنم. به نظر خودم که پیشرفتم خوبه و دیگه زیاد به خودم نمی خندم. اما هنوز گاهی ماشین قار و قور می کنه! خیلی نگران بودم که نیم کلاچ یادم رفته باشه و تو سربالایی و پشت چراغ خطر هول بشم و بخورم به ماشین پشتی. تعلیم رانندگی کجایی که یادت بخیر!



۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

دلم برای نوشتن تنگ میشه هی تو ذهنم می نویسم کلمه ها را قشنگ و ترتمیز می چینم پشت سر هم بعد میام اینجا و یادم میره همه چی

هنوز اونجوری که به دلم بشینه درسخون نشدم پس من کی درست میشم آخه

از نتایج مثبت شب امتحان کشف یه عالمه آهنگهای قدیمی پر خاطره است اما با این اینترنت دست و پا شکسته ایران چطوری میشه اینها رو باهاتون شریک بشم؟

امشب رفتم کارگاه آموزشی چطور با اتیکت شام بخوریم؟! جدی میگم اول آداب غذا خوردن را توضیح دادند بعد بهمون غذا دادند که تمرین کنیم

اینم به روزترین گزارش احوال من

پی نوشت من با نقطه مشکل دارم توی این ادیتور

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

سی و سه ساله شدم سی و سه ساله و دور اولین چیزیه که به ذهنم میرسه دیروز دوستی زنگ زد و روزم را ساخت با صداش با احوال پرسیش این آدم سی و سه ساله ای که هستم را زیاد نمی شناسم این آدم کم حرف نجوش ارتباط برقرار نکن برام عجیب و غریبه

۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

هزار خورشید تابان را خواندم و چقدر دوست داشتم کاش یک نفر به همین زیبایی شهر و زندگی ما را توصیف می کرد
خوب نیستم دلتنگ و خسته ام دلم بی نهایت تنگ شده برای یک گپ دخترانه برای یک چای عصرانه در خانه ی پدری برای در آغوش کشیدن خواهرزاده هام
شادی های کوچک زندگیم را از دست داده ام و روز به روز به نظرم ارزشمندتر می آیند و این حفره این جای خالی پر ناشدنی تر