۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

نوشتن

بازم اومدم بنویسم که می خوام بنویسم. می خوام از چیزهای ساده و روزمره بنویسم. شاید که فکرهام روون شه. شاید بعدتر بتونم از چیزهای مهمتر هم بنویسم، از فکرهایی که هستند و هستند و نه تمام میشوند و نه به جایی می رسند. می خوام بنویسم چون ایمان دارم به درمانی که در نوشتن هست:
"هنوز در سرم جمله‌های جادویی فاطمه مرنیسی مدام تکرار می‌شود که «بنویسید تا جوان بمانید. کرم مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است. تنها کاری که از نوشتن برنمی‌آید، جلوگیری از سفید شدن موهاست. برای آن باید حنا استفاده کنید. اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هرچیزی که به فکرتان می‌رسد. حتا می‌توانید به اداره‌ی برق نامه‌بنویسید و بگویید چراغ برق روبروی خانه‌تان سوخته است. نمی‌توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری روی پوست‌تان دارد. چین و چروک‌های کنار لبتان و اخم بین ابروهایتان کم کم کنار خواهد رفت، چشم‌هایتان بازتر خواهند شد و با همه‌ی این‌ها آرامش درونی خواهد آمد. در خاورمیانه نوشتن، ارزان‌ترین و عمیق‌ترین نوع کشیدن پوست است. در این کشورها همه‌چیز از رژیم‌های سیاسی گرفته تا آلودگی‌های ایدئولوژیک و اقتصاد همه دست به دست هم می‌دهند تا زن را قبل از آن‌که زمانش برسد پیر کنند.هفته‌ای یک بار به او شوک عصبی می‌دهند، ماهی یک‌بار حمله‌ی قلبی.همه با هم کاری می‌کنند که از بیست و پنج سالگی موهای زن سفید شود و بعد از  بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین‌هایش اضافه شوند.»"  از اینجا

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

ابی و من

توی راه ابی می خوند:
"کی اشکاتو پاک می کنه، شبا که غصه داری
دست رو موهات کی می کشه، وقتی منو نداری..."


و من یاد 20 سالگی می افتم و بعد تمام یاد تمام لحظه هایی که با این آهنگ خوندم و گریستم و هزار صحنه برام زنده میشه. انگار کل احساسات 15 تا 25 سالگی توی یه فیلم کوتاه از من عبور می کنند. به خودم میگم:
خره، نمی فهمدی باید بگی گور باباش، چه غصه ای؟ چه گریه ای؟ آخه تو 15-25 سالگی چه غصه ای داشتی که تازه به جای اینکه غصه تو بخوری، غصه ی نبودن اون که می خواستی دست بکشه رو موهات را می خوردی؟

هی..هی.. امان از جوونی..

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

سالها پیش کشف کردم که وقتی حالم خوبه و پیشرفت می کنم دائم در حال ارزیابی خودم نیستم و ازجایی که هستم و کاری که می کنم راضیم. حالا که اینجور نیست، هر روز راه جدیدی کشف می کنم که به جای بهتری ختم میشده که من از دستش دادم. فکر کنم قدم اول پیشرفت کنار اومدن با جایی که هستم باشه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

اضطراب کاملا منو از پا انداخته. یعنی دیگه رسما هیچ کاری پیش نمیره. یا خوابم یا دارم دور خودم می پیچم و از این شاخه به اون شاخه می پرم. وقتی هم برام نمونده. مگه اینکه به قول این استاده معجزه بشه تو این چند روز. یه گروه داورهم دارم یکی از یکی سخت گیرتر. به هر حال الآن کاریش نمیشه کرد. فقط باید بچسبم به کار و اونی که می تونم را انجام بدم. فکر می کنم تنها راهی که برام مونده اینه که خودم را راضی کنم. داوران که راضی شدنی نیستند احتمالا.

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

Like Flowers in Spring

I wish we were flowers.
we wait for the nice weather to open our eyes.
getting warm and feeling sunshine to support our growth, we would open our eyes and say hello to the world.
It feels so great to lengthen our hand to the shiny sun...
Just if we were like flowers in Spring.

کاش ما مثل گلها بودیم.
منتظر می شدیم تا آفتاب گرممون کنه
بعد دستامونو توی آفتاب دراز می کردیم و قد می کشیدیم
فقط وقتی که بهار بود و هوا مساعد بود
نه وقتایی که رشد کردن با درد کشیدن همراهه

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

چند روزه که دارم به این فکرمی کنم، که قسمت هیجان انگیز زندگی تموم شده و دیگه چیزی نمونده که براش هیجان زده بشم و رویا ببافم. شاید برای همینه که آدم ها بچه دار میشند، که بتونند رویاهای جدیدی ببافند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

زندگی مدل این روزهای من

یه روزهایی هست که بهترین مطالعه قبل از خواب، میشه یه مقاله ی جدید را از انبوه صف "باید خوانده شود" بکشی بیرون و بعد تو خواب و بیداری به مدلت فکر کنی...